تبليغاتX
حجم قلب من

برگشته ! ! !

من بی خبرم م م !

از من نپرس



+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط ز.م |

داره بر می گرده ...

سلام

خوشحالم حالم خوب است .. بعد مدت ها حس می کنم خوبم خوبم و سر حال ...بعد مدت ها حس می کنم دارم زندگی می کنم ... علی داره بر می گرده ه ه ه ه ...... دوست دارم داد بز نم و به همه بگم ... داره میاد (ان شاء ا...) باورم نمیشه ... یعنی می بینمش ... خدایا شکر... شکر ... دوستت دارم خدایا یه عالمه دوستت دارم ... اصلا فکرش هم نمی کردم ... هی ... هی ... همش اهنگ های شاد گوش می دم و بلند بلند آواز می خونم .. رفته بودم پیش نگار ... می گفت از هر ۳ تا کلمه ات ۴ تاش علی داره بر میگرده ... است کلی بهم فحش داد که دیوانه ای ... ولی بذار باشم بذار شاد باشم ... .می خوام ببینمش می خوام ... به خودم تبریک بگم که توانستم حتی همین ۳ ماه رو صبر کنم یعنی ۸۰ روز تمام است که من صبر کرده ام می فهمی ....؟ می فهمی ... خدایا این قنشگ ترین هدیه ای بود که می تونستی به من بدی بعد این همه اذیت و سختی مرسی خدا مرسی مرسی قربونت برم ... دوستت دارم خدا یه عالمه ...  



+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط ز.م |

تو رو ...

 

تورو پیدا می کنم دورت می گردم

 

حتی یه لحظه فراموشت نکردم



+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/19ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط ز.م |

سلام ...

سلام سلام سلام

خوبم حالم خوب است حس می کنم می خواهم زندگی کنم درست و با شرافت و انگیزه دارم برای ادامه می خواهم پیش بروم بیاموزم و بیاموزانم

باید شروع کرد گام اول را برمی دارم و پیش خواهم رفت به سوی زندگی ...

آی زندگی سلام ...



+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط ز.م |

خواب تو ...

12اذر 88

بنام نامی بی نامی که خوب شناخته نمی شود

سلام

چند وقت است برایت ننوشته ام برای خودم برای تو، و برای این دل که ..  مانده هنوز بر تعجب کارهای دنیا ... دیشب باز خواب تو رادیدم خواب دیدم داشتی می رفتی من هم داشتم همراهت می امدم تا خداحافظی کنم و هنوز باورم نشده بود که اجازه می دهی تا دم رفتن باهات باشم ... باورم نمی شد... ادامه داشت ادامه اش را نمی گویم ولی همین را بدان که دیشب خوب نخوابیدم ... از صبح که بیدار شده ام هی سعی کرده ام مدام خودم را مشغول کنم و اما  ... ناخودآگاه در فکر فرومی روم انگار دیشب واقعاً تو را دیدم و دلم می خواهد شیرینی دیدارت را دوباره یادآوری کنم  ... ولی مانع ها که یادم می آمد چیزی مثل بغض در گلویم می نشست  و یادم می آمد که فایده ای ندارد تو ناز مرا هم نمی کشیدی ... هی ...روزگار بی خیال ای دنیا .... پائیز ... تو می گذری و من می گذرم وخاطره ها می ماند که کهنه می شود و باز انگار بدرد خودمان می خورد و بس !

دلم خیلی بی پناه مانده است و تنها ... دلم می خواست می توانستم برای حاجی درددل کنم ... مثه یک مرد بتواند به  حرف هایم گوش بدهد و

 و تکیه گاه بی پناهی هایم باشد ... قبل از اینکه بیایم خانه زنگ زده بودم برایش و زده بودم زیر گریه داشتم دق می کردم .... نگران شده بود آمده بودم خانه تا برایش توضیح دهم اما ...بیچاره وقتی سختی های کار خودش و دم نزدن هایش را به یاد میاورم پشیمان می شوم از حرف زدن ...آخر چه کسی هست برای گوش دادن به حرف های او ....

ای علی

روزگار بی وفایی است .. می ترسم که دنیا به همین روال بماند می ترسم که همین گونه در فکر فرو روم عمیق و کسی را پیدا نکنم برای اینکه درد های دلم را برایش تعریف کنم ...

می ترسم ....



+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/15ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط ز.م |

صدام کن...

 

توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره

توی شهری که تو نیستی

همه جا رو غم گرفته

هر کجا رفتی صدام کن

عزیزم دلم گرفته!

دارم از نفس می افتم ...



+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط ز.م |

سلام ...

سلام

دلم خیلی برای بودنت تنگ شده ... کاش بودی و می دیدی ... کاش ... دلم می خواست می شد حس مرا درک می کنی ... می شد منو می فهمیدی ...  



+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط ز.م |

دلم می خواست به استادم می توانستم بگویم : بالاخره توانستم احساس کسانی را که درباره شان می نوشتیم و اهمیت مباحث کلاس را که آرزوی ما تحقق اجرایی آن ها بود ، درک کنم!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط ز.م |

برای دل من!

خیلی وقت شده که دیگر حوصله ام کم شده ولی در عوض دارم هی تحمل می کنم و هی پر طاقت می شوم تا یک روز اینقدر این صبوری ها زیاد شود که یا کم بیاورم یا تمام شوم...!

این است رنج این زندگی ... بعضی موقع ها که کلافه تر از همیشه ام دلم می خواهد ... دلم می خواهد یکی باشد که خیلی خوب مرا درک کند که خیلی خوب مرا بفهمد که حس کنم تمام دردهای گفتنی و نگفتنی مرا حتی با احساسش می فهمد.. من دلم می خواهد عاشق باشم و زندگی کنم نه این جور بی حس بدوم دنبال این زندگی که چه بشود!!!!! که یک روز یکی برود ... یک روز یکی بیاید. بدجور دل گرفته ام تا وقتی شادم نگران از دست رفتن این لحظه ها هستم ووقتی غمگین منتظر  شدن این لحظه ها ...  کاش عاشق بودم تا نه تلخی ها را درک کنم نه نگران از دست رفتن شادی ها باشم ... کاش ... کاش همه چیز یکهو تمام نمی شد .. یکهو خراب نمی شد ... در مورد تو نمی دانم چه بگویم نه گله ای هست .. نه شکوه ای ولی

اگر برای تو تمام است و بیا برای دل من هم تمامش کن این قصه نا تمام را!!!!!!!!!



+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط ز.م |

می  آیی ... سلام می دهم ... پاسخ می دهی ... و یادم می اید که چقدر بی معرفتی ... چقدر ... و من چقدر ... کز می کنم گوشه اتاقم . و مانند جنین حلقه می شوم در خودم .. در خودم غرق می شوم به شیشه های رفلکس اتاق زل می زنم و باز هم تصویر خودم را نمی شناسم ... با خودم کلنجار می روم باز خودم را فریب می دهم که فراموش می کنم ...عادت می کنم عادت می کنم و انگار دارد بخشی از زندگی من می شود این تلقین  ... ندیدن... نشنیدن...خوب است که خودم را حبس کرده ام این ۳روزه در همین گوشه اتاق   ... خوش می گذرد .. خیلی خوش می گذرد اگر همین یک در یک متر مربع را هم بی هیچ دغدغه همیشه داشتم .... اگر همیشه تو را داشتم ..اگر ...من همیشه با خاطراتم ویادمان هایم زنده بمانم ...اگر ...باز بی خوابی و فکر به سرم زده ..باز خاطرات قدیم و باز یادگار های گذشته ...سرم گیج می رود ... باز روزم را خراب می کنم و باز ... بغض می کنم تلخ ... و باز این اشک های لعنتی سر می خورند پائین ... 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط ز.م |

درباره ی ما


حجم قلب من


اگرمرا برای عشق . تو را برای تکیه های عاشقانه آفریده اند!

منوی اصلی

آرشیو

پیوند های وبلاگ

ابزار

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ khasteyto محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم