|
12اذر 88
بنام نامی بی نامی که خوب شناخته نمی شود
سلام
چند وقت است برایت ننوشته ام برای خودم برای تو، و برای این دل که .. مانده هنوز بر تعجب کارهای دنیا ... دیشب باز خواب تو رادیدم خواب دیدم داشتی می رفتی من هم داشتم همراهت می امدم تا خداحافظی کنم و هنوز باورم نشده بود که اجازه می دهی تا دم رفتن باهات باشم ... باورم نمی شد... ادامه داشت ادامه اش را نمی گویم ولی همین را بدان که دیشب خوب نخوابیدم ... از صبح که بیدار شده ام هی سعی کرده ام مدام خودم را مشغول کنم و اما ... ناخودآگاه در فکر فرومی روم انگار دیشب واقعاً تو را دیدم و دلم می خواهد شیرینی دیدارت را دوباره یادآوری کنم ... ولی مانع ها که یادم می آمد چیزی مثل بغض در گلویم می نشست و یادم می آمد که فایده ای ندارد تو ناز مرا هم نمی کشیدی ... هی ...روزگار بی خیال ای دنیا .... پائیز ... تو می گذری و من می گذرم وخاطره ها می ماند که کهنه می شود و باز انگار بدرد خودمان می خورد و بس !
دلم خیلی بی پناه مانده است و تنها ... دلم می خواست می توانستم برای حاجی درددل کنم ... مثه یک مرد بتواند به حرف هایم گوش بدهد و
و تکیه گاه بی پناهی هایم باشد ... قبل از اینکه بیایم خانه زنگ زده بودم برایش و زده بودم زیر گریه داشتم دق می کردم .... نگران شده بود آمده بودم خانه تا برایش توضیح دهم اما ...بیچاره وقتی سختی های کار خودش و دم نزدن هایش را به یاد میاورم پشیمان می شوم از حرف زدن ...آخر چه کسی هست برای گوش دادن به حرف های او ....
ای علی
روزگار بی وفایی است .. می ترسم که دنیا به همین روال بماند می ترسم که همین گونه در فکر فرو روم عمیق و کسی را پیدا نکنم برای اینکه درد های دلم را برایش تعریف کنم ...
می ترسم ....
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/15ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط ز.م
|
|